ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥  

سلام

گفته بودن که از خاطرات غار بنویسم، گفتم از اولش تعریف کنم یعنی وقتی که از نقنقو رفتم.

با عرض پوزش از هئیت تحریریه قلم آشنا به خصوص نویسنده این متن،

و گفتند بنویس

       گفتم از چه

   گفتندغار    گفتند غار     گفتند غار

در میان کوچه پس کوچه شبکه جهانی (internet  ) گذر می کردم، واژگان همه از فرط استعمال دل را به باد کتک گرفته بودند وو می زدند. کاش می توانستم با قری که در کمر قلمم گیر کرده است احساساتم را بازگو کنم و .. چاره ای مرا نبود جز اینکه هجر گزینم و از این دیار که حال جای گرگانی (برونکا و پورنا) شده بود که خود را وارث و مالکمی نامیدند برهانم وسر به کوه و بیابان گذارم. به دشت سبزی رسیدم که از دور درختان عریان پاییزی بر سبزیش تکدی گری می کردند و من به راهم ادامه می دادم. به درختان رسیدم و در هجوم سیاهی که از هر سو مرا می فشرد و عیش مرا منغص می داشت نفهمیدم که کی مرا جنگل مرا فرا گرفت و کی شاخه های پیر درختان مرا در آغوش کشیدند. تاریک نمور، مه غلیظی دشت را فرا گرفت و تا ته گلوی آدم فرو می رفت و کمی هم ترش بود.(زررررررررت!!! حالم از این جور نوشتن بهم می خوره)

خلاصه دلم واستون بگه بالا خره به غار رسیدم هنوز چشمم عادت نکرده بود. کورمال کورمال دستم را به دیوار غار گرفته بودم، کم کم داشت چشام یه چیزایی رو می دید البت من چیز زیادی واسه زندگی نمی خواستم، فقط یه جای خواب می خواستم که زمستونم رو سر کنم و یه جا هم برا اینکه وقتی مطالب مندرس و تکراری بعضی وبلاگها رو می خونم توش قی کنم. شکر که جفتش رو گیر آوردم. و چند بطری شراب که بعد از خالی شدنشان فضای سیاه و یکنواخت عالم رو رنگی ببینم.

روایت غار روایت ابر مردانی است که فرشته مرگ از آغوششان فرار کرده است

روایت غار روایت غار نشینانی است که جبر را به زنجیر کشیده بودند و...

                                                                           این روایت کماکان ادامه دارد...

از اخبار دانشگاه هم خسته شدم که فقط گفتم امتحانات.



 
 
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥  

سلام.

اگه گفتین که من غاز قلنگم؟

سفارش داستان دادن که از تو غارم بنویسم، آخه من که تو غار همش خواب بودم از چیش بنویسم؟

ولی یه چند تا خواب دیدم که بعضی هاشون رویا بود بعضی هاشونم کابوس.

الانم حافظم یاری نمیکنه که بخوام تعریف کنم، اگه قسمت شد یه وقت دیگه. البته نه اینکه فکر کنید که خنگم نه!!!!! اگه هم شما جای من بودید و می دیدید که-هردم از باغ بری می رسد- هر لحظه نسیمی میاد و با بوی دل انگیزش هوش از سرتون می برد، اصلاً نوشتن یادتون می رفت یادتون نرفته که من تو هزارلای قل مرادم.

اخبار دانشگاه:

1)      هنوزم امتحانات ادامه داره. خوش به حال دانشجوهای بقیه دانشگاه ها که امتحاناشون تموم شده و دارن به زندگیشون می رسن، نمونه اش رفیقام که دیشب هم هئیتشون رو رفتن هم بعد از هئیت استخرشونم رفتن و دم به ساعتم زنگ می زدن و از بالا تا پایین منو می سوزوندن.(منم داشتم محتویات هزارلا دوش می گرفتم)

2)      معاونت فرهنگی هم زحمت کشید و کل دانشگاه رو ببخشین طبقه اول رو (بازم ببخشین فقط جلوی دفتر یحیوی رو(رییس دانشگاه)) سیاه کردن، واسه چی حرف تو دهنم می ذارین من کی گفتم که دارن چاپلوسی می کنن. یادش بخیر به ما می گفت که فقط رو یه جا کار نکنیم و کل دانشگاه رو  و حتی بیمارستان ها رو هم در نظر بگیرین

3)      آیا فروش نشریه ادامه دارد؟  آیا نشریه اصلاً فروخته شد؟ آیا اصلاً نشریه فروشی است؟ آیا کسی نشریه رو می خرد؟ آیا من زیاد حرف می زنم ؟  آیا خفه شم؟ آیا چشم؟

 دیگه واسه امروز بسه