سلام
گفته بودن که از خاطرات غار بنویسم، گفتم از اولش تعریف کنم یعنی وقتی که از نقنقو رفتم.
با عرض پوزش از هئیت تحریریه قلم آشنا به خصوص نویسنده این متن،
و گفتند بنویس
گفتم از چه
گفتندغار گفتند غار گفتند غار
در میان کوچه پس کوچه شبکه جهانی (internet ) گذر می کردم، واژگان همه از فرط استعمال دل را به باد کتک گرفته بودند وو می زدند. کاش می توانستم با قری که در کمر قلمم گیر کرده است احساساتم را بازگو کنم و .. چاره ای مرا نبود جز اینکه هجر گزینم و از این دیار که حال جای گرگانی (برونکا و پورنا) شده بود که خود را وارث و مالکمی نامیدند برهانم وسر به کوه و بیابان گذارم. به دشت سبزی رسیدم که از دور درختان عریان پاییزی بر سبزیش تکدی گری می کردند و من به راهم ادامه می دادم. به درختان رسیدم و در هجوم سیاهی که از هر سو مرا می فشرد و عیش مرا منغص می داشت نفهمیدم که کی مرا جنگل مرا فرا گرفت و کی شاخه های پیر درختان مرا در آغوش کشیدند. تاریک نمور، مه غلیظی دشت را فرا گرفت و تا ته گلوی آدم فرو می رفت و کمی هم ترش بود.(زررررررررت!!! حالم از این جور نوشتن بهم می خوره)
خلاصه دلم واستون بگه بالا خره به غار رسیدم هنوز چشمم عادت نکرده بود. کورمال کورمال دستم را به دیوار غار گرفته بودم، کم کم داشت چشام یه چیزایی رو می دید البت من چیز زیادی واسه زندگی نمی خواستم، فقط یه جای خواب می خواستم که زمستونم رو سر کنم و یه جا هم برا اینکه وقتی مطالب مندرس و تکراری بعضی وبلاگها رو می خونم توش قی کنم. شکر که جفتش رو گیر آوردم. و چند بطری شراب که بعد از خالی شدنشان فضای سیاه و یکنواخت عالم رو رنگی ببینم.
روایت غار روایت ابر مردانی است که فرشته مرگ از آغوششان فرار کرده است
روایت غار روایت غار نشینانی است که جبر را به زنجیر کشیده بودند و...
این روایت کماکان ادامه دارد...
از اخبار دانشگاه هم خسته شدم که فقط گفتم امتحانات.